وقتی شب اول سپیده از بیمارستان بهم زنگ زد و گفت بنیامین مشکل داره هزار جور دلیل برای داون بودن بنیامین به ذهنم رسید یکی اش گناهانیه که مرتکب شده ام خوب این هم یک توجیه هست و یک احتمال ولی به نظر شما آیا اگه معلولیت فرزند یک بلاست این منصفانه است با این همه گناهی که داریم یه فرشته هم بهت هدیه داده بشه یا آیا این بلای خانمانسوز اینقدر میتونه تو رو عذاب بده که گناهانت پاک بشه  اصلن چرا گناه باید با عذاب پاک بشه ؟اصلا چه زاویه ای برای دیدن بچه مون باید به خودمون بگیریم اگه بنیامین عذابه خودش چرا قلبش مریضه چرا این همه کم و کاستی توی خلقتش هست چرا خودشه توی عذابه چرا من اینجوری فکر میکنم چرا خدای من اینقدر بد جنسه که هر روز داره به عناوین مختلف اذیتم میکنه این خدارو کی ساخته مشکل من معلولیت بچه ام نیست مشکل من خودم ایدئولوژی ام خداییکه برای خوم ساخته ام و نگرش ام هست شاید مازوخیست هستم شاید خوشم میاد خودمو آزار بدم و تقصیر انفجار بمب هیروشیما روهم گردن خودم بندازم و تف و سر بالا بندازم چرا هنوز دنبال مقصرم چرا من خرم چرا خر مگه خر چه گناهی داره بابا مشکل ما بنیامینها نیستن مشکل ما هستیم  ببین اینی که این پایینه یه نگرشه به یه مرکز نگهداری بچه هایی که هرکدوم یه مشکلی دارن یه دخمه یه زندون یه  آشغالدونی دیوونه خونه جهنم بهشت! بستگی داره کی نگاه کنه و با چه عینکی نگاه کنه بازم بگم خره بنیامین مشکل نداره تو مشکل داری و این روح معلول تیره و زنگار بسته ات واقعا که دلم بهت می سوزه  

بهشت

و اما بهشتی که می گفتم کجاست :

روزی اولی که رفتم اونجا باز یادم افتاد خدا یکی از چیزایی رو که میخواستم بهم داده ... اونم به چه سرعت البته به یه صورت دیگه و خیلییییییی باهالتر از اون چیزی که من مد نظرم بود . (خدایا چاکرتیم)

الان 2 ماهی میشه که معتاد این بهشت شدم ...

تو این بهشت هفت تا از اون فرشته های باهال خدا از 48 نفر که تو دنیای معمولی ما مرده به حساب میان مراقبت میکنن....

48 تا بچه 1 تا 10 ساله که هنوز دارن نفس میکشن ...

در رو که میزنی صدای فریاد چند تا از بچه ها رو  که از فرط خوشحالی فریاد میزنن و  دلخوشیشون فقط صدای زنگ دره که مثل بلبل چهچه میکنه میشنوی . بعد از چند ثانیه ...


یکی از فرشته ها در رو باز میکنه و اولین کوچولویی که دیده میشه حامد ...

حامد تقریبا 6 سالشه, نه میشنوه نه میبینه,پاهاش هم از وسط یکمی به طرف بغل کج شده ولی میتونه راه بره.  همیشه منتظره.همیشه روی اولین پله راه روی ورودی منتظره باز شدن در تا هوای بیرون صورت صاف و نازش و سیقل بده و حال کنه. یعنی کل زندگیش همینه. که این اواخر یه چیز جدیدم به خوشحالیاش اضافه شده. از خوشحالی داره گریم میگیره وقتی میبینم با ویبره موبایل من چقدر حال میکنه. وقتی موبایلم رو میزارم رو صورتش یه لحظه کل بدنش قفل میکنه. چند ثانیه عین مجسمه تکون نمیخوره بعد یواش یواش دستشو میاره رو موبایل و تمام زوایاش رو بدقت بررسی میکنه و بعد چپ و راست لباش آروم میاد بالا و میخنده. همچین منو میچسبه که فکر کنم تا آخر عمرم اونجا وایسم از ویبره موبایل خسته نشه ... ولی بعد از یک دقیقه عبدالله میاد و یه داد محکم میزنه که سینا اومد ...

یه دنیا حرف دارم تا در مورد این بهشت بنویسم یعنی وقتی میرم اونجا اونقدر حال میکنم که قلبم درد میگیره. از وقتی رفتم اونجا دیگه هیچی لازم ندارم از هر لحاظ ارضا میشم... دیگه نه دولتی نه پولی نه مردمی نه ترافیکی ... دیگه هیچی به ذهنم نمیرسه که بهش فکر کنم یا به خاطرش غصه بخورم ......

میخوام همشون رو یکی یکی معرفی کنم اگه اجازه بدن عکس هم ازشون میگیرم میزارم اینجا چون خداییش خیلی بانمکن ...

http://pinned.persianblog.ir/post/3/

http://www.helloms.blogfa.com/

این هم یه نگرشه ببین چه عظمتی در یک نگاه هست چیزی برای گفتن ندارم