از یاران اسپشیال
فرشته خدایی
ـ خانم! همین بیمارستان خوبه؟
نگاهم به سر فرشته که روی پاهایم قرار داشت، خیره بود. سرم را بالا گرفتم و از پنجره ماشین، به تابلوی بیمارستان نگاه کردم.
بیمارستان و زایشگاه شوق زندگی
ـ بله، خوبه. فقط امیدوارم قبول کنند. یه جای مناسب نگه دارید تا برانکارد رو بیارم.
پس از چند ثانیه، راننده ترمز کرد. آرام سر فرشته را روی صندلی ماشین گذاشتم و سریع به سمت اورژانس دویدم. دقایقی طول کشید تا با برانکاردی برگشتم. با کمک راننده فرشته را روی آن گذاشتیم.
در حالی که به سرعت به سمت درب اورژانس بیمارستان حرکت میکردم، گفتم: «ممنون آقا. کرایهتون را بعداز ظهر تقدیم خواهم کرد.» و گوش به زنگ پاسخ نماندم.
خوشبختانه مراحل پذیرش به سرعت طی و فرشته به اتاق عمل منتقل شد.
روی صندلی سالن انتظار که نزدیک درب اتاق عمل بود، نشستم. افراد زیادی در اتاق حضور داشتند که به نظر میرسید بیشترشان منتظر نورسیدهای هستند. هر چند دقیقه یک بار، صدای پرستاری شادی را به خانوادهای هدیه میکرد.
قلبمم به شدت میتپید و هر از چندگاهی بغضی راه نفسم را بند میآورد. تسبیح و زیارت عاشورایی را که همیشه همراهم بود از کیفم درآوردم و تسبیح را به دست چپم دادم و شروع کردم به خواندن. گاهی هم با خودم حرف میزدم.
ـ خدایا چه کنم. من جز تو کسی را ندارم. تقصیر من که نبود. بارها به صاحبخانه گفته بودم که این پلهها را تعمیر کند. شاید هم تقصیر من بود. باید بیشتر مراقبش میبودم. خدایا! کمکم کن.
در حال و هوای خودم بودم که خانمی کنارم نشست. نیم نگاهی به او انداختم. به نظر چند سالی بزرگتر از من میآمد. به خواندن ادامه دادم.
ـ ای خدا!! این پا درد هم ولمون نمیکنه.
نگاهش کردم و نیمچه لبخندی زدم. داشت پاهایش را میمالید. نگاهم کرد و پرسید: «دخترتونه یا عروستون؟»
ـ دخترم.
ـ بچه اولشه این قدر نگرانی؟
ـ برای زایمان نیاوردمش. از بلندی افتاده.
ـ الهی بمیرم! خدا شفاش بده. منم برای دخترم اومدم. بعد 10 سال خدا بهش بچه داده. خدا کنه سالم باشه.
ـ انشاءالله.
ـ البته پنج تا دیگه نوه دارم. نوه خیلی شیرینه، خیلی! شما چند تا نوه داری؟
ـ هیچی! همین یه دخترو دارم که ازدواج نکرده.
ـ چه حیف! دخترت چند سالشه؟
ـ 35 سال.
ـ 35 سال؟ پس چرا شوهرش ندادی؟
معمولا از اینجا به بعد به حرفهای طرف مقابلم گوش نمیدهم. چون یا نصیحت است یا طرح گزینههای پیشنهادی. ولی این بار برای اینکه کمی از فشار روانی که احساس میکردم کم شود، گفتم: «اگر شما کسی رو داشتید که هیچ وقت دروغ نگه! حرف بد نزنه! غیبت نکنه! محبت و دوست داشتنش، نگران شدنش واقعی واقعی و با تمام وجودش باشه و نگاهش پر از عشق. وقتی باهاش دردو دل میکنید، ساکت بهتون خیره بشه و آروم اشک رو از چشمانتون پاک کنه و روحش همیشه کودک باشه، پاک پاک! از خودتون جداش میکردید؟»
با نیشخندی گفت: « یه دفعه بگو دخترت فرشته اس.»
ـ بله، فرشته من یه فرشته اس.
هنگامی که داشتم جملهام را بر زبان میآوردم، صدایی توجه آن خانم را جلب کرد و نفهمیدم که گفته مرا شنید یا نه. من دیگر به او توجهی نکردمم و شروع کردم به حرف زدن با خودم:
ـ خدایا خودت میدونی که من بدون فرشته نمیتونم زندگی کنم. تو بهشت را به من نشان دادی. مگر در توصیف بهشتت نگفتهای که لا یسمعون فیها لغوا و لا کذابا… من این را در خانه کوچکم حس کردم. با وجود فرشته حس کردم. شاید بزرگ کردن یک کودک دچار سندرم داون سخت باشد اما مگر احساس بهشت بدون سختی ممکن است و چه چیز شیرینتر از بهشت. خدایا! بهشت کوچکم را از من نگیر…
ـ همراه فرشته خدایی!
صدای پرستار مرا به خود آورد. نفهمیدم که چقدر زمان گذشته است. هر چه در دست داشتم در کیفم گذاشتم و به سمت صدا دویدم.
لبخند نقش بسته بر لبان پرستار، آرامم کرد.
وقتی برانکارد حامل فرشته برای انتقال او به بخش از کنار خانمی که کنارم نشسته بود عبور کرد، از نگاه متعجب همراه با کمی شرم او که به صورت فرشته خیره مانده بود خندهام گرفت.
لبخندی زدم و با تمام وجودم در دل فریاد زدم: خدایا شکرت!
پانوشتها:
(1) این داستان را تقدیم میکنم به تمام
خانوادههایی که فرد یا افراد دارای معلولیت ذهنی کنار آنهاست. با تربیت و
آموزش درست این افراد، انسانهایی توانمند و مفید خواهیم داشت.
(2) من آنچه به ذهنم رسید نوشتم. کمبودها و اشکالها را بر من ببخشید.
" />
" />
" />
" />
من بنیامینم یک کوچولوی مونگول یا (سندرم دانی) خنده داره نه ؟ آخه من شبیه موغولهام , ما زیادیم ,خیلی زیاد , توی همه دنیا پخش شدیم , فکر کنم بچه های اصلی آدم و حوا ما هستیم !