تنهاااااااااااااااااااااااااااااااااااااایی
داشتم با عجله پی کار می رفتم پیر مرد از توی یه آپارتمان اومد بیرون دست تکون داد و گفت جوون منو جایی برسون ترمز و دنده عقب پیاده شدم در رو بازر کردم گفت میرم فروشگاه خرید کنم گفتم اگه گرمت نیست یه دقیقه تو ماشین بشن یه کار دارم پیاده شدم بستنی خریدم دو تایی خوردیم خیلی خوشحال شد گفت میدونی من کیم ؟ من منوچهر ژیان کارگردان و تهیه کننده ... فیصر یادته بهروز وثوقی دیدی و چند تا خاطره چند تا فیلم مستند تعریف کرد برام عجیب بود فکر کردم اسکیزو فرنیا داره کلی گفتیم و خندیدیم کارم یادم رفت زنگ زدم خونه سپیده مهمون داریم گفت بیا پیر مرد رد کرد گفتم سپیده من نمیام گفتم بریم خونه تو برق چشماش خوشحالم کرد کلی خرید و هوس لیموترش رفتیم بازار گفت میدونی اولین نقشه هوایی از ایران رو من در آوردم تو دلم گفتم طفلک ببین پیری با آدم چیکار میکنه رفتیم خونه اش در رو قفل کرده بود و از بین ۲۰-۳۰تا کلیدی که به گردنش آویزونه نمیدونه کدومه به زحمت کلید رو بعد از نیم ساعتی تلاش پیدا کردم و فهمیدیم توی این سالها اصلا در خونه رو قغل نمیکرده در رو باز کردیم با دیدن تقدیر نامه ها و عکسها خشکم زد راست میگفت مجله ها و نوشته هاش کتابها ش خونه ای که توی گوشه گوشه اش داشت با گذشته اش زندگی میکرد سفارش نهار دادیم خوردیم و گپ زدیم گریه ام گرفته بمونه تا بعد
+ نوشته شده در شنبه بیست و هفتم تیر ۱۳۸۸ ساعت 19:34 توسط بابای بنیامین موچولو
|
من بنیامینم یک کوچولوی مونگول یا (سندرم دانی) خنده داره نه ؟ آخه من شبیه موغولهام , ما زیادیم ,خیلی زیاد , توی همه دنیا پخش شدیم , فکر کنم بچه های اصلی آدم و حوا ما هستیم !