دیروز من و سپیده رفتیم خرید بنیامین سرما خورده موند پیش مامانم نتونستیم بیشتر ازنیم ساعت بیرون باشیم آخه بنی خیلی دردر دوست داره یه لحظه سپیده گفت طفلک تنهاست دست از پا دراز تر برگشتیم موقع برگشت توی یه مغاذه یه دختر کوتاه قد چاق باکلاه سفیدخیلی شیک پوش دیدیم با مادری چادر به سر خواستم دستشو ببوسم میدونی چر آخه دخترش خیلی مرتب و خوش لباس بود و مادر با خودش آوردتش بیرون نمیونم می فهمی چی می گم ؟ آخه چیزی که ما از یه بچه معلول توی ذهن جامعه گذاشتیم  کودکی با لباس آشفته و کثیف تنهاو سرگردان به خاطر همین من اصرار دارم سر وضع بنیامین همشه مرتب و تمیز  با شه با لباسهای فاخر بااینکه خودم به پوشش خودم هیچ اهمیتی نمیدم  راستی بنیامین هیچی نمیخوره اگه ازدوستای کاردرمان یاگفتار درمانمون چیزی می تونه بگه که کمکمون کنه بسم الله