بنيامين كه دندونش افتاد نگو شكسته
رفتيم ورداورد كرج يه بهزيستي خيريه بود كه واحد دندانپزشكي داشت يه آمپول بي حسي و گفتن حالا كه ما دست به كار شديم هرچي دندون داره بكشيم تا اينكه ۲ تا دندونش رو كشيدن نميدونيد چه حالي داشت هر كي با روپوش سفيد مي بينه از آشپز و آرايشگر تا دكتر و پرستار با اتكان دادن انگشتش ميگه نه نه  من رو صندلي نشستم و بنيامين بغلم بود با تكون دادن دستاي كوچيكش التماس مي كرد كه نزديك نشين با يه دست چونه و با دست ديگه پيشاني كوچولوش رو گرفتم  دكتر شروع به كار كرد و بنيامين شروع به دست و پا زدن و گريه با خودم گفتم الانه كه قلبش وايسته و ديگه خسته شد و تسليم و بي حال ملتمسانه منو نگاه مي كرد يه لحظه با خودم به گذشته برگشتم همه لحظات آمپول زدن ، شربت دادن ، قرص دادن ، كشيدن بخيه و .... هميشه تو بغل من بوده نگاهش خيلي اذيتم كرد خودش كه نمي فهمه صلاحش رو مي خوام ولي با اون نگاهش مي گفت ديگه بهت اعتماد ندارم. خدا يا ....