توی حرم یکی داشت نماز می خوند و من بنی رو آزاد گذاشته بودم( بنی نمیتونه راه بره روی باسنش خودش رو می کشه ) خلاصه بنی متوجه حرکات عجیب و غریب مرده شد و خودش رو به مهر رسوند مهر رو کشید طرف خودش و خم شد صورتش رو گذاشت روش نوبت مرده رسید مهر رو از دستش کشید و سجده کرد توی فاصله سجده اول و دوم بنی دوباره مهر رو قاپید و مرده سرش رو گذاشت رو سنگ رکعت بعدی مرده تا خواست مهر رو از دستش بگیره بنی مهر رو برداشت انگار داره بازی میکنه عقب عقب  فرار کرد مرده خنده اش گرفت خلاصه نماز رو تموم کرد بنی رو بوسید و رفت محمد مهری رو زیاد یاد کردم کودکی که ندیده دوستش دارم و پدر و مادری که ندیده می ستایمشون محمد مهدی ها همه بچه های ما هستن برای سلامتشون برای صبر والدیشون دعا می کنیم