چند روز پيش خاله ها و شوهر خاله ها به همراه دختر خاله و پسر خاله  كه دسته جمعي به مكه مشرف شده بودند پيروزمندانه از فتح مكه تشريف آوردند و ما براي كسب قنائم و عرض زيارت قبول و تشكر از ايشان كه تشريف برده بودند تشريف برديم خانه ايشان خلاصه كلي مهمون غريبه و آشنا همه توي سالن دوره نشسته بودند بني هم همون وسط داشت براي خودش بازي ميكرد و از اين ور به اونور روي باسنش حركت ميكرد هركس يه جوري نگاه ميكرد نگاه پدر بزرگم هنوز توي ذهنمه و آزارم ميده مثل سوالهاي هميشگي اش البته از وقتي فهميده ديگه نميپرسه  نگاه پدر بزرگم سرشار از ترحم بود نه ترحم به من نه بني اول به مادرم بعد به من  و بعد بني خوب از نظر اون مادر من ظريف ترين موجود دنيا است و ما هم يه چيزي تو مايه هاي جيپ جنگي و تانك و خرس و گاو  حالم به هم ميخوره احساس ميكنم از من بدش مياد چون مايه آزار دخترشم  بابا هم ميپرسه ممكنه اصلا راه نره ؟ چرا پاش رو كج ميذاره ؟ چند روز پيش با مامان حرفم شد آخه همه اش ميگه فكر تو فكر برادرت فكر اين بچه گفتم اين بچه خوبه نگران خودت و شوهر و بچه هاي ديگه ات باش و... وقتي ميگفتن ترحم حالا دارم لمس ميكنم بعضي چيز ها رو توي حرف مي شنويم و توي عمل يه چيز ديگه هستن

تااينكه ديروز بني مثل اين ..... كه تازه به دنيا ميان و سر پا مي ايستند و پاشون مي لرزه و زمين ميخورن از پشتي گرفت و وايستاد و ... حالا خيلي خوشحالم داروي مرگ بر امريكا هم كار خودش رو كرد و بني حالش خوبه خدايا دمت گرم برو خوش باش كه بني وايستاد