اندر حکایت پیتزا خورون
از شما چه پنهون یه شب قصد نمودیم به همراه منزل و بچه خودمونو شرمند کنیم و یه بار هم به جای ساندویچی و جگرکی بریم قاطی آدمها از این ساندویچهای گرد که با بربری میپزن بخوریم خلاصه وارد سالن که شدیم یه خانوم اومد و گفت این نینی خوشگل میتونه بره تو اتاق کودک که مربی هم داره بازی کنه و شما هم دوتایی با آرامش خیال مشغول نامزد بازی و پیتزا خورون بشین چشمت بلا کور که پای بنی به ورودی اتاق بازی رسیدن همانا و داد و هوار و گریه همانا انگار که مار گزیدتش خبر مرگشون برا کلاس گذاشتن یک ساعت طول دادن آورن غذا رو و بنیامین هم نا مردی نکرد و همه یک ساعت رو عر زد خلاصه تصور کنید حال بنده و عیال رو که بزک دوزک کرده تشریف برده بودیم ممالک اجنبی برای تفرج حالا همه این دختر و پسر های ژیگول و مادام موسیو های از دماغ فیل فرود آمده با یک نگاه عاقل اندر سفیه ما را نظاره میکردند و پچ و پچ ها شروع شد خوب نمیشه چشمای ژاپنی بنی رو که پوشوند و دندونهایی که نداره قیافه بنی رو حسابی تابلو کرده قایم کرد حالا ملت همه کار و زندگیشونو ول کردن ومشغول نظاره باغ وحش شدن بنیامین هم که کم نمیذاره و به میمنت سال همت مضاعف و کار مضاعف و این حرفها و از جان و دل براشون مایه گذاشت و به رقص و پای کوبی بر میز و صندلی و قاشق و منو ... با خودم گفتم مامان مهیار این نگاهها رو میگفت ها که آدمو اذیت میکنه به عیال فرمودیم با جان و دل با این واقعیت روبرو شود و تیر نگاه جماعت رو به سمت ....
بنده هدایت کند خلاصه اش اینکه در همون چند دقیقه خودمون رو در مقابل تیر نگاه ملت شهید پرور واکسینه کردیم و ز اونروز به بعد تقریبا
اینجوری میگذرونیم ضمنا توصیه میکنم بچه ها رو مهد ببرین خیلی خوبه آفرین اگه تونستین شبا رو هم بذارین مهد که دیگه عالیه
من بنیامینم یک کوچولوی مونگول یا (سندرم دانی) خنده داره نه ؟ آخه من شبیه موغولهام , ما زیادیم ,خیلی زیاد , توی همه دنیا پخش شدیم , فکر کنم بچه های اصلی آدم و حوا ما هستیم !