همه اش از ترس اینکه یه روز به خودم بگم کاش میبردمش پیش گفتار درمان می بردمش این مطب و اون مطب تا اینکه یه روز بر حسب اتفاق توی بیمارستان یه تابلو دیدم که نشون میداد یکی میخواد به دیگران در مورد گفتار درمانی اطلاعات بده خلاصه رفتم تو اتاق دیدم یه خانم جوان با وسایل آموزشی نو انگار تازه مستقر شده بود خلاصه ما وارد شدیم و شروع به سخن پرانی و تعریف شازده 

 دیدنم نه انگار میشه باهاش حرف زد برام جالب بود چونکه یاد گرفته بودم بعد از اینکه برای کسی که توی کارش تخصص داره در مورد سندرم داون صحبت میکردم یا ازش می پرسیدم چکار باید براش بکنیم سریع راه رو میبست و یه جوری بهم می فهموند تو که دکتر نیستی تو که کار درمان نیستی تو که گفتار درمان نیستی و خلاصه اش توی چوپون رو چه به این حرفا برام عجیبه چرا این خانم پیگیر درمانه چرا بقیه اینطور نیستیم  انگار کارشو دوست داره شاید تا روزی که کارش تجاری بشه شاید تا همیشه ولی خدا رو شکر میکنم بنیامین یه دوست دکتر خوب و یه دوست گفتاردرمانگر خوب داره خوانواده هایی که درد منو دارن میدونن که یه دوست خوب که به تو و توانایی های بچه ات احترام می ذاره برات خیلی ارزشمنده  چیزی که ازش فهمیدم اینه که انگار توی دانشگاه هم بچه درسخونی بوده و درسشو خوب یاد گرفته و توی کارش متخصصه