... که هنگام خزان است      باد خنک از جانب خوارزم وزان است .

پائیز زیبای برگ ریز پاییز غم انگیز .

یه روزایی شاد و شیرین بود یه روزایی که وقتش رو داشتم و با دلی خوش و کله ای خالی و یه بادکیر و دو تا شکلات روانه کوه می شدم و ساعتها به تماشای غروب می نشستم و بعد غروب یه آتیش کوچیک و کتابی و خوابی مثل سگ مثل الاغ پرین بی خانمان . چه شبهای پاییز که تک و تنها فارغ از غم دوران بی هیچ باری یه سوراخی توی سنگی پیدا میکردم و شب رو میگذروندم یادش که می افتم دلم می لرزه اشک تو چشمم حلقه میزنه لحظه ای صفای خاطره ای خوش از کوهستان تو دلم جون می گیره عمدا خودمو به فراموشی می زنم . کوهستان استاد بزرگ من بود وهست که هر وقت کم می یارم  باز به دامانش پناه می برم . عاشق مشیری بودم با شعر های روون و بی غمش این شعرش از پاییز معرکه است

دلم خون شد از اين افسرده پاييز
از اين افسرده پاييز غم انگيز
غروبي سخت محنت بار دارد
همه درد است و با دل كار دارد
شرنگ افزاي رنج زندگاني ست
غم او چون غم من جاوداني ست
 افق در موج اشك و خون نشسته
شرابش ريخته جامش شكسته
گل و گلزار را چين بر جبين است
نگاه گل نگاه واپسين است
پرستوهايي وحشي بال در بال
اميد مبهمي را كرده دنبال
نه در خورشيد نور زندگاني
نه در مهتاب شور شادماني
فلق ها خنده بر
لب فسرده
سفق ها عقده در هم فشرده
كلاغان مي خروشند از سر كاج
كه شد گلزار ها تاراج تاراج
درختان در پناه هم خزيده
ز روي بامها گردن كشيده
خورد گل سيلي از باد غضبناك
به هر سيلي گلي افتاده بر خاك
چمن را لرزه ها در تار و پود است
رخ مريم ز سيلي ها كبود است
گلستان خرمي از ياد برده
به هر جا برگ گل را باد برده
نشان مرگ در گرد و غبار است
حديث غم نواي آبشار است
چو بينم كودكان بينوا را
كه مي بندند راه اغنيا را
مگر يابند با صد ناله ناني
در اين سرماي جان فرسا مكاني
سري بالا كنم از سينه كوه
دلم كوه غم و درياي
اندوهم مي شكافد آسمان را
مگر جويد نشان بي نشان را
به دامانش درآويزد به زاري
بنالد زينهمه بي برگ و باري
حديث تلخ اينان باز گويد
كليد اين معما باز جويد
چه گويم بغض مي گيرد گلويم
اگر با او نگويم با كه بگويم
 فرود آيد نگاه از نيمه راه
كه دست وصل كوتاهست كوتاه
نهيب تند بادي وحشت انگيز
رسد همراه باراني بلاخيز
بسختي مي خروشم هاي باران
چه مي خواهي ز ما بي برگ و باران
برهنه بي پناهان را نظر كن
در اين وادي قدم آهسته تر كن
 شد اين ويرانه ويرانتر چه حاصل
پريشان شد پريشان تر چه حاصل
تو كه جان مي دهي بر دانه در خاك
غبار از چهر گل ها مي كني پاك
غم دل هاي ما را شستشو كن
براي ما سعادت آرزو كن