پدر همین و بس
دست کودک را سخت میفشارد ، بغض گلویش را می فشارد، اشک آرام بر خاک میغلتد ،ناخنهایش دست کودک را زخمی میکند کودک هاج و واج پدر را مینگرد و اخم هم نمیکند خود را به آغوش پدر سپرده از همیشه تا همیشه دردش نمیگیرد هیچ، ناخنها بیشتر در گوشت فرو میروند.
بغلش میکند و کنار دیوار سرش را بر سینه می فشارد و زار میزند ناخنهای خونی اش موهای پسرک را می نوازد کودک بیمار است ، پدر مستاصل نمیداند برای مارد چگونه بگشاید سفره چاک چاک دلش را حرفهای دکتر مغزش را می کاورد (بذارش بهزیستی فکر یکی دیگه باش) چشم باز می کند و لبخند کودک و چشمهای روشنش فردای روشن را نمایان است. آستین پیراهن بچه را بالا می کشد اشک بر زخم می چکد اشک و خون را با هم به زبان می کشد بر خودش لعنت می فرستد . زیر لب به دکتر میگوید مادر... .
مشتش دیوار را زخمی و خونین میکند دلش خنک میشود که خودش را هم زخمی کرده چشمان کودک مهرش را در قلب پدر ذوب می کند . تا همیشه .
فرشته ای دستش را به مدد می گیرد گامهای سنگینش خاک کوچه را می کوبد شاخه ای گل برای مادر میچیند و به مهر می اندیشد به شب زنده داری های مادر بالای سر پسرک به لبخند زیبای مادر چقدر خوشبخت است دو عشق بزرگ دارد بزرگ خیلی بزرگ
+ نوشته شده در چهارشنبه سی و یکم خرداد ۱۳۹۱ ساعت 1:22 توسط بابای بنیامین موچولو
|
من بنیامینم یک کوچولوی مونگول یا (سندرم دانی) خنده داره نه ؟ آخه من شبیه موغولهام , ما زیادیم ,خیلی زیاد , توی همه دنیا پخش شدیم , فکر کنم بچه های اصلی آدم و حوا ما هستیم !