ممنون از دوستایی که وقت میذارن و مینویسن برام خیلی ارزشمنده با اینکه ممکنه بهشون سر بزنم یا نزنم ولی اغلبشون رو انگار سالهاست میشناسم از کسی خرده به دل نمیگیرم از خواهرانه و برادرانه و آرام  شما مثل دوستای نزدیک مثل رهگذرانی که به لبخند میهمانم می کنند نزدیک هستید .

گاهی خسته میشم گاهی شاد گاهی غمگین از همراه شدن یک کودک دیگر داون که مادر یا پدرش تماس میگیرن و میگن شمارتو از وبلاگت برداشتیم و گاهی بی خواب از آزار بچه های این دوره و زمونه دخترکهای بیکار پسرک های بیمار با ایرانسل بی کار و ساعتهای نیمه شب 2- 3-4 و خنده های مستانه که هی با من دوست میشی شمارتو از اینترنت ورداشتم تو خلی و کر کر خنده و بی خوابی من تا صبح ولی همه اینا می ارزه به اینکه دوستی تازه همسان شما پیدا کنم با همه این احول بخاطر همین مزاحمتها مجبور شدم موبایلمو شبها خاموش کنم و نتیجه اش شد اینکه پدر بزرگم فوت کرد و نتونستن منو تو حال احتضار براش پیدا کنن من تا 5 سالگی پیش پدر بزرگ و مادر بزرگم بزرگ شدم آخه پدر و مادرم تو روستامعلم بودن


این عکس رو بخاطر صفای دل این دوتا آدم گذاشتم که حصار جنسیت رو سالهاست که رد کردن