سلام وقتی وبتو دیدم خیلی دلم شکست
میدونم درد بزرگیه چرا چون بچه ادم جلوی چشماش
خدا صبرتون بده
دوم اینکه من زنجان زندگی میکنم و پسرتونو دیدم بیرون
سوم اینکه احساس میکنم دانشگاهم دیدمتون 
نه البته فکر بد نکنین 
من یه زن متاهلم و یک تار موی شوهرمم به هزارتا دنیا نمیدم
فقط از خدا میخوام ارمشتون رو بیشتر از قبل کنه آمین خیلی خوشحال شدم
من در مورد این بیماری چیزی نمیدونم
قصد من مزاحمت نبود
بای
اولین همشهری کع برام کامنت گذاشت این نوشته بود :)

یه روزی یکی بوده که مطرب بوده کارش تو مراسم عروسی بوده میاد پیش یه عارفی و میپرسه این شغل من که به واسطه اون مجبورم تو مراسم مختلط عروسی باشم آیا به آینده معنوی من ضربه میزنه ؟ 

عارف میگه تا زمانی که این سوال توی ذهنت هست آره توی گناه میافتی 

راستش من خودم از آدمای مذهبی بدم میاد معمولا  هم در روز چند نفر زن و مرد باهام تماس میگیرن و خالصانه میخندن یا گریه میکنن با این حال به فکر این نمی افتم که باهاشون رابطه ای برقرار کنم خارج از حیطه بچه هامون 

توی محیط کوهنوردی هم کلی دوست زن یا مرد دارم که برام فقط رفیق بودن و همونرد بودنشون مهمه نه جنسیتشون 

از این کامنت هم چیزی نفهمیدم واقعا نفهمیدم چرا دوستمون احساس کرده  که لازمه یه تار موی همسرشو با دنیا عوض کنه یا چرا باید فکر کنم قصد کامنتش مزاحمت باشه ؟ توی این وب از مامان بابای مهیار گرفته تا مامانای آراز و امیر حسین و حسن و بابای علی و .... سالهاست داریم با هم زندگی مبکنیم .


چشمها را باید شست جور دیگر باید دید 

مردها را باید کشت جور دیگر باید زیست :)