برای روزایی که نیستم دلم خوشه به خدایی که دوستی ها رو آفرید
خلاصه اش اینکه تولد بنی اذر ماهه آذر ماه بخاطر فضولی همسایه هامون بخاطر محرم نتونستیم تولد بگیریم بعدشم پدر بزرگم فوت کرد و دو تا خواهرای سپیده نامزد شدن و حسابی درگیر شدیم و یادمون رفت .
یه دوستی دارم که یکی دو سالی هست با هم دوست شدیم زیاد با هم حرف نمیزنیم زیاد هم شاید نگاه نکنیم همدیگر رو خیلی کارای همدیگرو هم نمیپسندیم کلی اختلاف سلیقه داریم با هم ولی یه چیز دیگه هست بینمون نمیدونم چجوریه ولی برای خودمم غیر عادیه . یعنی نمیدونم دلیل ادامه این رابطه و عمق گرفتنش با وجود تضادهایی که بینمن هست چیه شاید یه نکته هایی هست که مشترکه ولی خیلی بزرگه اغلب نوشته هام رو نمیخونه خلاصه زیاد نمیشناسمش نه اینکه آدم پیچیده ای باشه کلا عجیبه
هفته پیش بهم گفت فلان روز بیاین خونمون گفتم شما بیاین بنیامین شلوغ میکنه گفت نه بیاین یه چیزی درست کردم گفتم حتما باز زده به سرش یا تولدشه نمیخواد به کسی تکلیف کنه یه هفته زودتر گرفته خلاصه رفتیم خونشون دیدم یه سری رفیق که این پسره اصلا نمیشناسه یعنی دوستای منن اونجان خلاصه نیم ساعت بعد دوزاری مون افتاد که برای بنی تولد گرفته نمیدونم چی بگم خودشم از اون آدمایی نیست که بتونه محبتشو زبونی ابراز کنه مثل من ولی کار بزرگی کرده بود تو روزایی که سیمام حسابی قاطی بود هرچند تو ظاهر نشون نمیدادم .
یه دوستی دارم که یکی دو سالی هست با هم دوست شدیم زیاد با هم حرف نمیزنیم زیاد هم شاید نگاه نکنیم همدیگر رو خیلی کارای همدیگرو هم نمیپسندیم کلی اختلاف سلیقه داریم با هم ولی یه چیز دیگه هست بینمون نمیدونم چجوریه ولی برای خودمم غیر عادیه . یعنی نمیدونم دلیل ادامه این رابطه و عمق گرفتنش با وجود تضادهایی که بینمن هست چیه شاید یه نکته هایی هست که مشترکه ولی خیلی بزرگه اغلب نوشته هام رو نمیخونه خلاصه زیاد نمیشناسمش نه اینکه آدم پیچیده ای باشه کلا عجیبه
هفته پیش بهم گفت فلان روز بیاین خونمون گفتم شما بیاین بنیامین شلوغ میکنه گفت نه بیاین یه چیزی درست کردم گفتم حتما باز زده به سرش یا تولدشه نمیخواد به کسی تکلیف کنه یه هفته زودتر گرفته خلاصه رفتیم خونشون دیدم یه سری رفیق که این پسره اصلا نمیشناسه یعنی دوستای منن اونجان خلاصه نیم ساعت بعد دوزاری مون افتاد که برای بنی تولد گرفته نمیدونم چی بگم خودشم از اون آدمایی نیست که بتونه محبتشو زبونی ابراز کنه مثل من ولی کار بزرگی کرده بود تو روزایی که سیمام حسابی قاطی بود هرچند تو ظاهر نشون نمیدادم .
همسر نازنینش که خیلی زحمت کشیده بود بی ریا و مهربون و دوست داشتنی ،خواهر و داماد و پدر و مادرش برای من مثل خانواده خودم هستنن شبی رو برای من و خانواده ام ساختن که تا ابد یادم میمونه
همین
+ نوشته شده در دوشنبه چهاردهم اسفند ۱۳۹۱ ساعت 10:8 توسط بابای بنیامین موچولو
|
من بنیامینم یک کوچولوی مونگول یا (سندرم دانی) خنده داره نه ؟ آخه من شبیه موغولهام , ما زیادیم ,خیلی زیاد , توی همه دنیا پخش شدیم , فکر کنم بچه های اصلی آدم و حوا ما هستیم !