5 سال پیش در چنین روزی بنی برای بار دوم  عمل قلب شد
بنی و یه بچه دیگه تو یه اتاق بستری بودن و منتظر عمل من و عیال داشتیم باهاش بازی میکردیم و یه مامان و بابای بچه دیگه قران به سر گرفته و در حال دعا و گریه بودن و بچه از گریه اونا مظرب بود و فشار ریه اش پایین نمیومد بابا هم رضایت نمیداد دکترا هی میومدن و میرفتن و بابا گریه میکرد و داد میزد کار بجایی رسید که دکترش گفت مرخصش کنین بره بعدمامانه واسطه شد دکتر گفت بابا بچه اینا (بنی ) دو تا عمل همزمان داره عمل شما ساده تره اونوقت باید خودشون بکشن یارو گفت شاید اینا احساس ندارن شاید بچه خودشون نیست گفتم مردک تو الان عصبی هستی و بخاطر بچه ات هست که شلوارتو برات کراوت نمیکنم فرق من و تو اینه که اون کتابو رو سرم نمیگیرم و تا صب عر نمیزنم و مزاحم خواب بقیه بشم فقط اون توکلی که تو ازش دم میزنی من دارم  همه مدت عمل رو هم رفتیم پاساژ کنار بیمارستان و کلی خرید کردیم