سلام امروز از بهترين روزهاي عمرم بود امروز عيد بود خدا يا شكرت ديروز فكر ميكردم با خودم مي گفتم پسر اينقدر غرق شدي كه ياد خدا نميكني ولي باز هم خدا ست كه هيچوقت بدترين بنده اش رو فراموش نميكنه امروزخيلي خوشحالم خيلي زياد امروز مادر مبين از مازندران زنگ زده بود مبين يك كوچولوي خوشكل 6 ماهه است نميدونم از كجا وبلاگ منو پيدا كرده بود  بالاخره خدا اگه بخواد كاري بكنه گوگل و ياهو هيچ غلطي نميتونه بكنه آره اين داداش جديد بنيامين پدر و مادر خوبي داره مادر مهربوني كه با موضوع پسرش خوب كنار اومدن و دارن با هاش كار مي كنن خدا رو شكر با توصيفات مامانش و صدا هايي كه از پشت تلفن مي اومد به نظرم اين كوچولو از بچه هاي نابغه دان باشه خدا رو شكر كه نوشته هام بدرد مادري خورد و مادري از خوندنش انرژي گرفت . چند دقيقه بعد دكتر كمالي تماس گرفت و كلي شرمنده ام كرد مطالبي رو هم درمورد آموزش و توانبخشي بچه هاي دان گوشزد كرد كه توي ادامه مطلب براتون مينويسم . دكتر كمالي دقيقا از جايي زنگ ميزد كه مدتها بود نميدونستم چطوري باهاشون ارتباط بگيرم دكتر از دانشكده توانبخشي زنگ ميزد .