پی نوشت پست مادر
درک میکنم چی میگی خیلی بیشتر از اینکه فکر کنی درک میکنم .. خیلی خیلی بیشتر از اون که بفهمی نه اینکه فکرکنی بچه معلول دارم نه ...سالها پیش توی محله ما ( من توی محله سرچال توی خیابان سیروس تهران بدنیا اومدم محله قدیمی تهران میدونی یک زمانی توی محله ما فاطمه خانمی زندگی میکرد که یه بچه داشت اسمش عارف بود ..فلج بود توی محله چهار دسته و پا راه میرفت همین الان که دارم این کامنت رو مینویسم داره اشکم در میاد من سنی نداشتم ولی تو همون سن یک چیزی برای ابد برای ابد برای ابد توی ذهنم حک شد ...ببین خوب توجه کن ...من سن و سالی نداشتم یه الف بچه بودم ولی توی همون عوالم بچگی همیشه به این فکر میکردم به غم وحشتناکی که توی چشماش بود ...میدونی هربار که عارف رو توی محل میدیدم هربار که یاد غم توی چشمای فاطمه خانم میافتم بیشتر از مرگ مادرم گریه ام میره ... میدونی یه جور استیصال توی چشماش بود ... میدونی اولین بار یه بار که مست بودم یاد اون صحنه افتادم بعد گریه ام گرفت ...میدونی هزاران کیلومتر اون ور دنیا یاد عارف و فاطمه خانم افتاد و گریه ام گرفت ...خلاصه یک روز از مدرسه برگشتم ..دیدم عارف مرده ...نمیدونم فاطمه خانم بعد از عارف شاید خیلی اوضاعش بهتر شد ...نمیدونم ولی خوب مطمئنن شادتر بود ...در این شک ندارم ولی زمانی که عارف زنده بود ...یک غم لعنتی ...بدترین غمی که حدود بیست یک سال توی ذهنم مونده توی چشماش بود ...خیلی سخت بود ...خیلی ...
از وبلاگ اریک اومدم. البته بار اول نیست.
یه وقتی از نزدیک با مادرهای بچه های استثنایی درتماس بودم. مب فهمم چی میگی. همه اینایی که میگی رو دیده ام. امیدوارم بتونن تحمل کنن.
گاهی با خودت فکر کردی چه کاری توی این دنیا از همه کارها ارزشمندتره به نظر من کم کردن رنج آدم ها، خیلی کاری به مسایل دینی ندارم توی عالم انسانیت عرض می کنم . ازت خواهش میکنم محکم باش و به کارت ادامه بده اگه بنیامین نبود فوقش تو هم مثل خیلی ها کمی خرتر و خوشتر بودی ولی بعد از 120 سال موقع رفتن نگاه که پشت سرت می کردی چکار کرده بودی ؟
آره به نظر من مادر یعنی فداکاری فداکاری فداکاری و گذشت...
هیچ جور حتی یه ذره هم نمی شه زحمات مادرو جبران کرد و این آدم رو اذیت می کنه.
یه گله ی کوچیک هم از بنیامین کوچولو دارم که دیگه به من سر نمی زنه
حتما با خاله قهر کرده
.هرچی من بیشتر دوسش دارم اون کمتر سراغ من میاد.
سخته که بخوای برای کسی توضیح بدی که بابا به خدا من با همه وجودم این بچه رو دوست دارم.. به خدا من با همه وجودم عاشقشم.. سخته که بخوای کسی رو متقاعد کنی که به خدا من نمیخوام اون نباشه تا من راحتتر زندگی کنم.. به خدا من نمیگم تا اون نبود زندگیم سراسر عشق بود... خیلی خیلی سخته
به دانیال عزیز بابت داشتن والدین بسیار محترم و عاشقش تبریک میگم .
من هم سعادتمند دیگری هستم که انتخاب شدم برای بیهوده نزیستن .
سلامت باشید ..
برای من خیلی عجیبه که این طرز تفکر چرا اصلاح نمیشه !؟
این بچه ها غمگین نیستند شادند و راضی اند از وضعیت خودشان
این دیگران هستند که چون انها را شبیه خودشون نمیبینند به آنها انگ میچسباندد و باعث ناراحتی این عزیزان و خانواده شان میشوند .. فارغ از اینکه خودشان دچار بیماری های صعب العلاجی مثل بی رحمی بی وجدانی و بی فرهنگی مطلق هستند ..
خدا شفایشان دهد .
راستی وبلاگم آپدیت شده. خوشحال می شم پدر مادرا سر بزنن و نظر بدن و مشکلاتشونو بگن تا با هم راه حلی براشون پیدا کنیم.
http://familiz
من بنیامینم یک کوچولوی مونگول یا (سندرم دانی) خنده داره نه ؟ آخه من شبیه موغولهام , ما زیادیم ,خیلی زیاد , توی همه دنیا پخش شدیم , فکر کنم بچه های اصلی آدم و حوا ما هستیم !