دیشب خونه یکی از بستگان بودیم بچه ای بود همسن بنیامین راه میرفت و چند کلمه ای حرف میزد یه اسباب بازی داشت که بنیامین بهش علاقه نشون میداد و لی اون راه میرفت و اونو از این اتاق به اون اتاق میبرد و بنیامین که فقط روی باسنش حرکت میکنه تازه اون هم دنده عقب موقعیت بچه رو نشانه میرفت و تا دنده عقب بگیره و خودشو بهش برسونه بچه میرفت جای دیگه و بنیامین فقط داد میزد نمیدونم میتونین درک کنین که من چه حالی داشتم یا نه ولی فقط داشتم به بچه های فکر میکردم که نقص عضوی دارند مثلا هیچوقت نمیتونن راه برن یا ببینن رون مواجهه و سازگاری اون بچه با مشکلش و شرایط زندگی اش دل والدینشو خون میکنه به خدا گفتم کمکم کن انقدر پول دار بشم که نذارم هیچ بچه معلولی حسرت هیچ چیز مادی توی دلش نمونه معنویات که از حیطه من خارجه و خدایا به همه پدر و مادر های بچه های معلول صبر بده

 فعلا بای