LOST IN HOST

HOST مخفف همون خسته خانه مریض خانه یا  بیمارستانه بزغاله دیدین چقدر چموشه این پسره از اون بد تره مخلص آسانسور و پله برقی از جلوی پاساژ هایی که پله برقی دارن رد نمیشیم چون به محض دیدن پاساژ انقدر داد میزنه که مجبور میشیم بریم پله سواری موقع رفت خونه آشنایانی که خونه آپارتمانی دارن چشماشو باید ببندیم وگرنه محبوریم بذاریمش تو آسانسور و برگردیم مطب گفتار درمانی توی یه بیمارستان بزرگه آخر جلسه مشغول مشاور با خانم حمدی گفتار درمانگر بن بودم که یکهو دیدیم بچه نیست چشمتون روز بد نبینه که هر سوراخ سنبه ای رو گشتیم خلاصه بعد از 10 دقیقه دیدم خانم حمدی با بن برگشت اقا یک آسانسور خالی که گویا خراب بوده کار نمیکرده جسته بود و بست نشسته بود و به اصرار هیچ کس هم بیرون نمی اومده به خیر گذشت ولی بیشتر از من خانم حمدی نگران بود

مهد کوچک

مشتریشون کمه فضای نامناسبی دارن و خب توجه نمیکنن روز اول شیشه شیر بنیامین رو از دست یه بچه دیگه گرفتیم و روز بعدش بنیامین سرماخورد و یه هفته خونه نشین شد . دو هفته رفت و دوباره مریض شد مهد قبول میکنه انگار یه جورایی مجبوره شاید هم به قول خودش به خاطر ثوابش (وقتی اینو گفت دلم بهش سوخت ) به مدیر مهد ! گفتم ببین چجوری داره برای آخرتش توشه جمع میکنه طفلی انگار خیلی حرص بهش و حور و شیر و خرما و موز و آناناس و کلی فرشته و ... ، کاش خوب میدید که همه اینا تو سوپر مارکت سر کوچه هست و فقط یه فرشته کم داشت و اون هم خودش با پای خودش اومده اولیای بچه های دیگه هم که خیلی خوبن یکی اش هست که هر وقت میبینمش بعد از سلام و احوال پرسیس قبل از اینکه اون بپرسه میگم بله طفلی حرف نمیزنه بعد لپ بچه اشو میکشم و میگم خدا حفظش کنه با اجازه بعد از پشت نگاش میکنم چجوری بچه اشو سفت بغل کردو میره خدارو شکر باعث شدم به بچه اش بباله این برنامه هر روزه یکی اش هست وقتی بنیامینو میبینه دهن و چشماش باز میشه انقدر که انگار جن دیده طفلی بنیامینو که دیدن چقدر خوشکله به هر حال مهم نیست همه اینا رو به خاطر اثر مهد درمانی تحمل کنید باور کنید می ارزه  

گفففتتارررررررردددرماننن

همه اش از ترس اینکه یه روز به خودم بگم کاش میبردمش پیش گفتار درمان می بردمش این مطب و اون مطب تا اینکه یه روز بر حسب اتفاق توی بیمارستان یه تابلو دیدم که نشون میداد یکی میخواد به دیگران در مورد گفتار درمانی اطلاعات بده خلاصه رفتم تو اتاق دیدم یه خانم جوان با وسایل آموزشی نو انگار تازه مستقر شده بود خلاصه ما وارد شدیم و شروع به سخن پرانی و تعریف شازده 

 دیدنم نه انگار میشه باهاش حرف زد برام جالب بود چونکه یاد گرفته بودم بعد از اینکه برای کسی که توی کارش تخصص داره در مورد سندرم داون صحبت میکردم یا ازش می پرسیدم چکار باید براش بکنیم سریع راه رو میبست و یه جوری بهم می فهموند تو که دکتر نیستی تو که کار درمان نیستی تو که گفتار درمان نیستی و خلاصه اش توی چوپون رو چه به این حرفا برام عجیبه چرا این خانم پیگیر درمانه چرا بقیه اینطور نیستیم  انگار کارشو دوست داره شاید تا روزی که کارش تجاری بشه شاید تا همیشه ولی خدا رو شکر میکنم بنیامین یه دوست دکتر خوب و یه دوست گفتاردرمانگر خوب داره خوانواده هایی که درد منو دارن میدونن که یه دوست خوب که به تو و توانایی های بچه ات احترام می ذاره برات خیلی ارزشمنده  چیزی که ازش فهمیدم اینه که انگار توی دانشگاه هم بچه درسخونی بوده و درسشو خوب یاد گرفته و توی کارش متخصصه

اندر حکایت پیتزا خورون

از شما چه پنهون یه شب قصد نمودیم به همراه منزل و بچه خودمونو شرمند کنیم و یه بار هم به جای ساندویچی و جگرکی بریم قاطی آدمها از این ساندویچهای گرد که با بربری میپزن بخوریم  خلاصه وارد سالن که شدیم یه خانوم اومد و گفت این نینی خوشگل میتونه بره تو اتاق کودک که مربی هم داره بازی کنه و شما هم دوتایی با آرامش خیال مشغول نامزد بازی و پیتزا خورون بشین چشمت بلا کور که پای بنی به ورودی اتاق بازی رسیدن همانا و داد و هوار و گریه همانا انگار که مار گزیدتش خبر مرگشون برا کلاس گذاشتن یک ساعت طول دادن آورن غذا رو و بنیامین هم نا مردی نکرد و  همه یک ساعت رو عر زد خلاصه تصور کنید حال بنده و عیال رو که بزک دوزک کرده تشریف برده بودیم ممالک اجنبی برای تفرج حالا همه این دختر و پسر های ژیگول و مادام موسیو های از دماغ فیل فرود آمده با یک نگاه عاقل اندر سفیه ما را نظاره میکردند و پچ و پچ ها شروع شد خوب نمیشه چشمای ژاپنی بنی رو که پوشوند و دندونهایی که نداره قیافه بنی رو حسابی تابلو کرده قایم کرد حالا ملت همه کار و زندگیشونو ول کردن ومشغول نظاره باغ وحش شدن بنیامین هم که کم نمیذاره و به میمنت سال همت مضاعف و کار مضاعف و این حرفها و از جان و دل براشون مایه گذاشت و به رقص و پای کوبی بر میز و صندلی و قاشق و منو ... با خودم گفتم مامان مهیار این نگاهها رو میگفت ها که آدمو اذیت میکنه به عیال فرمودیم با جان و دل با این واقعیت روبرو شود و تیر نگاه جماعت رو به سمت .... بنده هدایت کند خلاصه اش اینکه در همون چند دقیقه خودمون رو در مقابل تیر نگاه ملت شهید پرور واکسینه کردیم و ز اونروز به بعد تقریبا  اینجوری میگذرونیم ضمنا توصیه میکنم بچه ها رو مهد ببرین خیلی خوبه آفرین اگه تونستین شبا رو هم بذارین مهد که دیگه عالیه  

مهد

بنی بالاخره مهد رفت و تو همون هفته اول سرما خورد و خونه نشین شد بد نیست برای یادگیری مهارتهای اجتماعی اش به درد می خوره  هر جند مراقبتهایی که باید بکنن نمیکنن ولی چاره ای نیست